|
نام من "حضرت الله" و تخلصم "حبيبي" است. پدرم "حبیب الله" نام داشت. اصلاً باشنده قریهء کنده ولسوالی قرغه یی ولایت لغمان؛ اما اکنون در منطقه چهارآسیاب ولایت کابل در فامیلي های ریشخور زندگی می کنم. من هنوز تولد نشده بودم كه پدرم در راه مقدس جهاد عليه قشون سرخ شوروی فعاليت داشت. یک روز در جریان همین فعالیت هایش در كندز نادرك شد. سه ماه از نادرکی پدرم نگذشته بود كه من در ولايت لغمان متولد شدم. هنوز عمرم به شش ماه نرسيده بود كه مادرم نیز از دنيا رحلت نمود.
بعد از مرگ مادر، مادرکلان مادری ام به پرورش من پرداخت؛ چون مادرم از او خواسته بود که مرا به کسی به فرزندی ندهد. مادرم گفته بود که در چهرهء اولاد آخري اش که من بودم، چهرهء پدرم را مشاهده مي كند. مادركلانم و خاله ام قصه ميكنند كه مرا از يك قريه به قريهء ديگر بخاطر تغذيه مي بردند. می گویند که بعد از هشت ماهگي برايم شيرگاو می دادند؛ تا اینکه یکساله شدم و به غذاهای دیگر عادت کردم. 24 سال مي شود كه پدرم نادرك است، اين نوع حادثه را از لحاظ حقوقي، مرگ تقديري می گويند. بعد از مرگ مادركلانم، با وصيت او تسليم مامايم اسلام الدين قريشي شديم. در همان سال بود که كاكايم نصرالله خان نیز فوت كرد و بعد از چند روز، خانمش نیز از دنیا رفت. غم برسرغم برما می بارید. اشک غمی در چشم ما هنوز خشک نمی شد که در سوگ دیکری قلب های ما می سوخت و اشک از چشمان ما جاری می شد. وقتيكه مادركلانم فوت كرد، پدركلانم نامي را كه خاله ام بالایم گذاشته بود، تغيير داد و مرا به نام "حضرت الله" یاد کردند. برادر كلانم هفت ساله بود كه مادرم فوت نمود. پنج همشيره و سه برادر دارم. از طفوليت كه خبر شدم و آگاهي يافتم كه مادر ندارم، در هر غم و خوشحالي گريه می كردم. و برادران و خواهرانم با من یکجا به گریه می شدند. خیلی ها و خیلی روزها گریستم. اما از ميان همه، روزي بسيار گريستم كه شهادتنامه مكتب را در دست گرفتم و به طرف خانه روان شدم. اشك مي ريختم و با خود مي گفتم كه براي كه بگويم كه فارغ مكتب شدم! كي برايم خوشحالي خواهدنمود و قلب چه کسی شاد خواهد شد! وقتيكه به خانه رسيدم خواهرم هم نبود، مادركلانم هم نبود. در کنجی نشسته و با خود زار می گریستم. هيچكسي نبود که برايم تسلي بدهد. آنزمان، تازه از صنف ۱۲ فارغ شده بودم و خواهر خوردم تازه عروسي نموده و راهي هالند شده بود. از اينكه خواهران ديگرم قبلاً عروسي شده بودند، من و همين خواهرم همراز يكديگر بوديم و همیشه نصایحی که او به من می کرد، قبول می کردم و چهرهء مادرم را در چهرهء او می دیدم. وقتی که او عروسی شد، همیشه تا حالا با من کمک می کند و از من خبر می گیرد. وقتی او برایم تيفون می کند؛ خستگی هایي را که در تمام مدت نشنیدن صدای او احساس کرده ام، از بین می رود و خود را خیلی شادمان احساس می کنم. او مرا در مصرف تحصیل نیز کمک می کند. وقتیکه این همشیره ام ازدواج کرد، دیگر خود را تنهای تنها احساس کردم؛ چون در موجودیت او، هیچگاهی کمبود مادر را حس نکرده بودم، او هم خواهرم بود و هم مادرم. وقتيكه همشيرهء كلانم ازدواج نمود. بعد از دوسال، شوهرش در هرات شهيد شد و گريه كنان از هرات به كابل آمد. دو سال از آن حادثه نگذشته بود كه مجاهدين به افغانستان آمدند و برادرم توسط حزب حركت اسلامي اسير شد و 3 ماه در يك زندان شخصي زنداني بود. بعد از تلاش بسيار و پرداخت يك لك كلدار پاكستاني، برادرم را رهایی بخشیدیم و به پاكستان مهاجر شديم. درآنجا براي مدت چندی در كمپ مهاجرین زندگي کرديم. درآنجا در سال 1374 دوباره به درس و تعلیم آغاز نمودم. تحصيلات خويش را به همكاري برادرم حميدالله و خواهر عزيزم كه اكنون در هالند زندگي مي كند، به سر مي رسانم و به اثر تشويق آنان زبان انگليسي را فراگرفته ام و اكنون در يكي از كورسها به حيث استاد زبان انگليسي تدريس مي كنم كه با عايد آن، به خواهر بيوه و دو فرزندش به همكاري برادرانم كمك مي كنم. اكنون بر علاوهء آنكه تدريس مي كنم، در يكي از پوهنتون هاي شخصي در رشته حقوق تحصيل مي كنم. در وقت مهاجرت مدت چند ما در "افغان كالوني" بودوباش داشتیم. جالب براي ما اين بود كه بعد از 10 الي 12 سال، دوباره پسران كاكاي ما، با ما ملاقات نمودند و با آنها يكجا شديم. درساليكه مادرم فوت كرد، در آن سال كاكايم نصرالله و خانمش نیز فوت كردند و از خود 6 اولاد بجا گذاشتند. ماماي آنها اميرخان، آنها را از ولايت لغمان به پاكستان انتقال داده و مامای ما، ما را به كابل آورد. زندگي ام در چهار دوره خلاصه می شود. دورهء طفوليت دورهء مكتب دورهء دور بودن از خواهر دورهء فعلي دورهء طفوليت؛ هميشه مزاحم وقت، مزاحم همت، مزاحم مطالعه، و مزاحم دوستي ام شده است. وقتيكه طفل 5-6 ساله شدم، هر طفل صدا مي كرد پدرم آمد، مادرم آمد؛ اما من به پیش همشیره ام می رفتم و از وی می پرسیدم كه مادرم كيست و پدرم كيست و آنها کجا هستند؟ وقتيكه در مكتب بودم، هميشه روز معلم يا كدام پروگرام ديگري که برگزار می شد، موضوع من راجع به مادر مي بود و من در آن، دوري و تنهايي از مادر را ترسيم مي كردم. در هنگام نوشتن هرکلمه ای، اشک از چشمانم سرازیر می شد و برای اینکه کسی نفهمد، سرم را چنان خم می کردم که سفیدی کاغذ بر چشمانم بد تاثیر می کرد و می رنجاند. یکبار آنقدر گریستم که کاغذ پر از اشک شد و ناچار آنرا پاره کردم و از سر نوشتم؛ اما آن احساس اولی را در آن، احساس نکردم. آن روز دیرتر از دیگران؛ که همیشه قبل از دیگران کارم را خلاص می کردم، از نوشتن آن مقاله، دیرتر خلاص شدم و معلم پرسید: بچیم امروز چرا دیرتر خلاص کردی و من هیچ جوابی برایش نداشتم. اصلاً گفتن این کلمه برایم سخت است که بگویم مادر ندارم و 24 سال می شود که پدرم نادرک است. نمی دانم چرا؟ شاید این آخرین حد دوست داشتن باشد و یا چیز دیگری که من نمی فهمم؛ اما واقعاً هرلحظه مادرم و پدرم در چشمانم تصویر می شوند و قلبم پر اشک شده و از چشمانم می ریزد. خدا نکند؛ اما شاید پدرم دیگر زنده نباشد که سراغی از او نمی شود. اگر از بین رفته باشد، نمی دانم در کجا دفن خواهد بود و کی از قبرش خبر خواهد داشت؟ خواهشم این است هر دوستی از پدرم که این سطور را می خواند و می می داند که پدرم در چه حال است و یا چه وقت و چگونه از بین رفته؟ با من همدردی کند و خبری برایم بدهد. آنوقت برایم خیلی سخت و دلگیر است که در نخستین ملاقات هردوستی که پيدا مي كنم؛ اولين سوالي كه از من پرسيده مي شود، اين است كه پدرت چه كار مي كند؟ مادرت چه كار مي كند؟ من بخاطريكه خود را تسلي دهم جواب مي دهم، آنها كار نمي كنند، به همهء آنها دروغ مي گويم؛ می ترسم اگر روزی آنها از من بخواهند و خواهش ملاقات آنها را كنند چه بهانه كنم! |