|
داستان زندگي: فريدون خوځون قسيم: غريبي سخت است! "غريبي سخت است. آدمی که غريب باشه هر کار را ياد مى گيره. من در عمرم اين کار را نکرده بودم، ولی غريبي اين کار را برايم ياد داد. در اولين روزها اين کار برایم مشکل بود؛ اما روز به روز ياد مى گرفتم." قسيم پسر دوازده ساله يي است، که هر صبح براى به دست آوردن چند افغاني، با يک بيک پر از سامان رنگ و پالش، بوت و چپلي از خانه مى برايد و تا عصر، در کوچه ها و بازارهاى شهر گشت و گذار می کند، تا از رنگ و پالش بوت ها چند افغاني به دست آورده و به خانوادهء خود نان و نفقه فراهم نمايد . قسيم در چهارراهي دهمزنگ که چپلي کهنه در دست و بيک کهنه ای را در شانه اش کرده بود و از سردي هوا می لرزید، با نااميدي که چشم هايش از گريه پُر بود و بغض در گلو صحبت مى کرد، گفت که از روي ناچاري و غريبي اين کار را انجام مى دهد. به گفتهء او؛ اگر دولت به پدرش زمينهء کار را فراهم کند و بتوانند از معاش وی زندگي خود را به پيش ببرند؛ هېچگاه مجبور نخواهد شد که در چنین هوای سردي، براى کار از خانه بیرون شود. او در بارهء خود مى گويد که در خانوادهء هشت نفري، دوازه سال پېش در ولايت ميدان وردگ تولد شده، که پنج برادر و يک خواهر دارد: "پنج برادر و يک خواهر دارم، يک برادرم زن گرفته و از ما جداست، يک برادرم در نانوایي کار مى کند. من و برادر خُردم، بوت پالشی مى کنيم و يک برادرم که از همه کوچکتر است در خانه مي باشد، خیلی وقت می شود که پدرم بې کار است." قسيم، متعلم صنف سوم در گذرگاه است و شش ماه مي شود که بوت پالشی می کند و روز چهل تا پنجاه افغاني پول به دست مى آورد. اين پسر غريبکار، مى گويد که هر روز از ساعت ٦ تا ساعت ٩ صبح به مکتب مى رود و پس از آن بیک بوت پالشی اش را به شانه کرده و کوچه به کوچه سر می زند. قسيم مى گويد که به درس و تعليم علاقهء زياد دارد و مي خواهد که در صنف خود از ديگران پيش باشد؛ اما رسيدن به اين آرمان، برایش مشکل است. وی مى گويد: "هر شام خانه مى آيم، خسته مى باشم، نمي توانم که درس هاى خود را مطالعه کنم. وقتيکه داخل صنف مي شوم، تمام هوش و حواسم به طرف کارم است و باخود می گویم که امروز چند افغاني به دست خواهم آورد! که اين همه، مرا از درس مى کشد و نمي توانم که درسهاى خود را ياد بگيرم." او در جواب به اين پرسش که چرا اين کار را مى کني و با چه مشکلاتی روبرو هستي؟ گفت: "غريبي سخت است. آدمی که غريب باشه، هر کار را ياد مى گيره. من در عمرم اين کار را نکرده بودم، ولی غريبي اين کار را برايم ياد داد. در اولين روزها اين کار برایم مشکل بود؛ اما روزبروز بهتر شدم و بالاخره ياد گرفتم." وي گفت که قهر و پتکهء مردم، او را رنج مي دهد و سبب آزردگی اش مي شود. قسيم اضافه نمود: "به يگان آدم که مى گويم بوت هايت را پالش کنم، به قهر ميشه، قهر و پتکه مى کنه. چندروز قبل در پیش روى يک مسجد، براى يک نفر گفتم که بوت هايت را رنگ کنم. او دفعتاً چنان بالایم پتکه کرد که نزديک بود دلم ايستاد شود. او مرا بسيار ترساند. اينکه زورم نمى کشيد، مجبور بودم چوپ ماندم و از پیشش رفتم. اين قهر و پتکه، بسيار رنجم مي دهد. مردم از مشکلاتم خبر ندارند و درکم کرده نمی توانند." قسيم افزود وقتيکه همسن و سالان خود را مى بيند که از روز تا شام مصروف ساعت تيري استند و وی از غريبي و مجبوریت به شهر و بازار برآمده و کوچه به کوچه پی کاراست، حالتی را احساس مى کند که به زبان آورده نمی تواند. وي گفت: "من يک حالتی را احساس مى کنم که نمى فهمم چيست که خفه ام مى سازد و براى من احساس غريبي، فقيري و نااميدى را می دهد. در همان وقت آرزو مى کنم که کاش وضع اقتصادي خانواده ام خوب مى بود و من هم با همسن و سالانم، بجاى کار، ساعت تيرى مى کردم." قسيم گفت كه دلش مي شود بازى کند، مگر وضع زندگي خود را که مى بيند، مجبور مي شود که کار کند و هرشام با دست پر به خانه برگردد: "من هر روزی که کار مى کنم، با همان پيسه نان مى خريم، و پول و پيسه ای را که برادر خُردم به دست می آورد، با آن چاى و چيزهای دیگر مى خريم." قسيم آه معنا داری کشيده، به چهار اطراف خود دیده و افزود که دیگر از پالش کردن بسيار خسته شده است؛ اما اينکه کار دیگری کرده نمي تواند مجبور است به اين کارش ادامه دهد: "بسيار خسته هستم. هر شام که خانه مي روم، قرار خو (خواب) مى کنم. از حال دنيا خبر نمى شوم. مگر چه کنم، کار دیگری نيست. مجبور استم که آن را انجام دهم." قسيم علاوه نمود در زندگى، از اين بسيار رنج مي برم که از رفيقايم دورم و فيصله کرده ام که در زمستان خود را در يکجايي شاگرد کنم: "در زمستان که هوا سرد شود، اين کار نمي شود. مي خواهم که با يک دکاندار شاگرد شوم." ده ها كودك ديگري نيز مثل قسيم هستند كه روزانه در سطح شهر به شغل هاي مختلفي مثل موچيگري، دستفروشي، يا شاگردي در دكانهاي سيمساري، نانوايي، هوتل و ديگر كارها مشغول اند و از درس و مكتب محروم مي باشند. تمام نيروي كودكانهء شان از صبح تا شام، بجاي يادگيري درس مكتب و رشد و پيشرفت در رشته هاي حرفه و هنر، در گردو غبار شهر، بر روي جاده هاي سرد صرف مي شود و هدر مي رود تا به هرطريق پولي به دست آورند و با آن، لقمه ناني براي زندگي خود و خانواده هاي شان تامين كنند. قسيم و برادر كوچكش، از جملهء اين اطفال اند كه جاي كتاب و قلم مكتب، اسباب و وسايل كار و زحمت، در دست دارند و طلايي ترين فرصت عمر شان را در سركهاي شهر به سرگرداني و بينوايي سپري مي كنند. دولت و نهادهاي دست اندركار، نه تنها حمايتي از اين اطفال نمي كنند و دلي به بيچارگي و دربدري شان نمي سوزانند، بلكه پوليس شهر صبح تاشام، جاده به جاده آنهارا مي دواند و اجازهء نشستن در گوشهء يي از سرك براي پهن كردن بساط بينوايي كار و كاسبي شان هم نمي دهد. قسيم از برخورد نيروهاي پوليس و ترافيك در شهر شكايت مي كند و مي گويد: "پوليس ها نمي ماند كه كار كنيم. هرجايي كه ميشينيم، سر مي رسند و با مشت و لگد، مارا مي دوانند. صبح تاشام، يك ساعت هم در جايي آرام نيستيم. آنها هيج رحم ندارند و دل شان به روزگار ما نمي سوزد. با يك تعداد دستفروشان مثل اينكه حق و حساب دارند و به آنها كار ندارند. كساني كه با آنها كدام حساب ندارند، از دست شان در امان نيستند. اگر در جاهاي گوشه و دور از چشم پوليس، بشينيم، كار و بار نمي شود. ما مجبوريم روز تاشام بگرديم و شب، خسته و مانده به خانهء خود برويم." اين پسر دوازده ساله، آرزوهاى زيادی دارد و مى گويد: "آرزو دارم که از کار پالش خلاص شوم و با فکر آرام، درسهاى خود را بخوانم و این آرمانم پوره شود که از همصنفايم پيش باشم و همراه رفيقايم ساعت تيرى کنم." |