|
داستان زندگي: غلام نبي: جنگ، در به درم كرد
در ساحهء كارته چهار؛ شخصي را كه ريش نيمه سفيد داشت و در چهره اش پريشاني و خستگي خوانده مى شد، ديدم كه همراه يك بايسكل و چند بوجي، در كثافت داني ها به جمع كردن كارتن ها و آهن پاره ها مشغول بود.
با ديدن او، اين احساس ناراحت كننده به من رخ داد كه چرا او در اين پيري و ضعيفي، اين كار را انجام مى دهد؟ بجاى اينكه برود، نماز بخواند و در خانه بنشيند و استراحت كند، كار مى كند؛ كاري كه مفادش كم اما ضررش زياد است . چرا او كار مى كند؟ چرا به جمع كردن كارتن هاي كهنه و آهن هاي زنگ زده مشغول است؟ اينها سوالاتي بود كه در ذهنم نقش بست و از نيافتن پاسخ آن، بسيار مشوش شدم. همين سوالات، مرا مجبور ساخت تا به سراغ خودش بروم و بدانم كه چرا او اين كار را انجام مى دهد و چرا در ميان اين كثافت ها روز خودرا سياه مي كند؟ بعد از سلام و كلام، از اسم و رسمش پرسيدم؟ او برايم گفت: "غلام نبي، باشندهء اصلي ولايت ميدان وردگ، ولسوالي بهسود مى باشم و ۵۷ ساله استم." موصوف افزود كه يك خانم و هشت طفل دارد، که سه پسر و پنج دختراند: "عروسي کردم، سه بچه و پنج دختر دارم، که سه دخترم شوهر گرفته و دو دخترم در خانه از مجبوري صبح تاشام قالين بافي مى کند." از غلام نبي پرسيدم كه حالا در كجا زندگى مى كند و چرا به اين كار، روي آورده است؟ وي چهارطرف خود را ديده و آه معني داري كشيد و به ديوار تكيه كرده گفت: "فعلاً در شهر کابل زندگي مى کنم و به همين کار مشغول استم." او كه در بارهء كار خود صحبت مى نمود، گريه اش گرفت و پس از چند لحظه سكوت، بغض در گلو اضافه كرد: "در دوران طالبان، اول يك تبنگ داشتم، كه بالاى تبنگ، گاهي يك چيز و گاهي چيز ديگر را مى فروختم. بعد از تبنگ، كراچي خريدم و بالاي كراچي، فروش مى كردم. يك اندازه پيسه پيدا كرده بودم. در همان وقت در نزديكي هايم يك بچه بود، كه يك روز برايم گفت: اينه كاكا! تبنگت كراچي شد، كراچي ات دكان و دكانت، مغازه ميشه." غلام نبي با يادآوري اين خاطره، اشك هايش جاري شد و پس از از لحظه اي، با دل ماندگي و نفس كشيدگي، اضافه كرد: "دلم نازك شده، به اندكترين گپ هم گريه مى كنم. نميتوانم كه گريهء خود را در اختيار خود بگيرم. بى اختيار گريه ام مى گيرد." وي گفت كه آن وقت، سرمايه دار شده بود. روز و روزگارش خوب بود و در زندگى آرام به سر مى برد. اما با پرسيدن خاطرات جنگ، درحاليكه اشكهاى خود را پاك مى كرد، چند بار آه كشيد و گفت خداوند حتي دشمن ما را از جنگ نگاه كند، وي افزود: "جنگ بود كه ما را به اين حال رساند. جنگ بود كه مردم را دربدر كرد، كسايي كه جنگ مى كردند، امروز موتر و خانه دارند، زندگي خوب دارند و همهء شان امروز در خارج استند؛ اما ما مردم غريب و بيچاره را دربدر ساخت، زندگى ما را زير خاك كرد، خانهء ما را ويران كرد..." گپش در گريه هايش گم شد و چُپ ايستاد؛ پس از لحظه اي، بغض در گلو اضافه كرد: "مه هم خانه داشتم، زندگي داشتم، آرزوها و اميدهاى زيادى داشتم؛ ولي از دست ظالمان، امروز من كوچه به كوچه مي گردم، كارتن و آهن، جمع مى كنم و زندگي خود را به پيش مى برم." غلام نبي افزود كه پيش از دوران جنگ، زندگي خوب داشت. دكان، مال و زمين داشت. از غم دنيا خبر نبود. هرچيز برايش به خوبي فراهم بود: "پيش از دوران جنگ، در قريهء خودم بسيار پولدار و زمين دار بودم. هرچيز زياد بود. مال و زمين داشتم. هيچ غم نان و آب را نمى كردم. هرچيز از زمين و مال خودم، برابر مى شد." وي از جنگ بسيار شكايت كرد و گفت كه جنگ، همه آرزوهايش را زير خاك كرد. خانه اش را ويران نمود. دكان، زمين و مالش را از او گرفت. غلام نبي گفت كه دلش مى خواهد يك زندگى خوب داشته باشد؛ اما چه كند وسش نمى رسد. مجبور است كه در هر گوشه و زاويه بگردد و براي خانوادهء خود، نفقه پيدا كند. وي علاوه نمود: "ديگه كار نميتوانم، اين كار آسان است، مجبور استم كه كارتن و آهن جمع كنم و نفقه پيدا كنم." به گفتهء غلام نبي؛ او هر صبح براى جمع کردن کارتن و آهن، از خانه مى برايد. در هرکوچه و هرساحه، گشت و گذار مي نمايد تا از کثافت داني ها، کارتن ها و آهن ها را جمع کند. موصوف گفت که كارتن ها و آهن ها را، ابتدا در خانه اش جمعاوري مى کند؛ بعد کاغذها و پلاستيک هايش را جدانموده، بجاي مواد سوخت استفاده مي كند و آهن هايش را در بازار مى فروشد. وي اضافه كرد: "اين ها را جمع مى کنم، خانه مى برم و در خانه، آهن هايش را جداكرده مى فروشم و کاغذهايش را مى سوزانم." وي افزود كه هرروز از صد افغاني الى دوصد افغاني را به دست مى آورم؛ بالاى بايسكل، هرروز صبح تا شام گشت و گذار مى كنم تا از كارتن هاى كهنه و آهن هاي زنگ زده، بوجيهاى خود را پر كنم." موصوف علاوه نمود: "هر صبح كه از خانه مى برايم، احساس مى كنم كه به زندان روان استم؛ چرا كه از اين كار خود، بسيار خسته استم. هيچ دلم نمى شود كه ديگر اين كار را بكنم. هرشام كه خانه ميروم، بسيار خسته مى باشم. طاقت نشستن را ندارم. پسران و دخترانم، هر شام پاها و همه اندامم را چاپى مي كنند تا خستگى ام برايد." غلام نبي گفت كه از اثر خستگى و گشت و گذار در محيط ناساز، برايش مريضي كمخوني پيدا شده است و هرگاه كه به خود متوجه نباشد و رسيدگي نكند، مريضي اش عودت مي كند. وي افزود: "سرى بايسكل مى گردم، بسيار خسته استم؛ يكى مريضي و ديگر خستگى است، كه مرا بسيار با مشكل مواجه ساخته است. هروقت مريض ميشُم؛ پارسال از اثر گشت و گذار به جاهاى خراب و نخوردن غذاي كافي و درست، برايم مريضي كمخوني پيدا شده بود؛ چرا كه انرژي زيادى را از دست مى دادم اما غذاى درست نمى خوردم." اين مرد سالخورده گفت كه ۱۲ روز در شفاخانهء استقلال بستر بود، خونش را تبديل كرده و از گرفتن خون و دوا، زياد قرضدار شده و تا حال نتوانسته قرضهاى مردم را دوباره بپردازد: "بسيار قرضدار شدم، ولى تا حال آنقدر پيسه پيدا نكردم كه قرض هاى خود را خلاص كنم." جنگ سي سال گذشته، باعث ويراني هاى خانه ها، شهرها و كشتن ده ها هزار تن غيرنظامي و بى گناه شده است و خانواده هاى زيادى را روى فرش غم نشانده و زندگى هزاران خانواده را مختل نموده و آرزوهاي شان را زير خاك كرده است. ويرانى هاى خانه هاى مردم و كشتن افراد ملكى نيز باعث تباه شدن زيربناي اقتصادي و فرهنگي افغانستان شده است. غلام نبي گفت كه جنگ، اميدها و آرزوهاي شان را پامال كرده است: "جنگ ما را دربدر كرد؛ آرمان و اميدهاى مارا زير خاك كرد." موصوف افزود حالا كه زندگى ديگران را مى بيند گريه اش مى گيرد: "همان كسانيكه هيچ نداشتند، امروز چوكي بلند و قدرت زيادى دارند، خانه ها دارند، پول، موتر و هرچيز دارند. ما كه هرچيز داشتيم، امروز دربدر مى گرديم. احساس نااميدى مى كنم كه چرا همه چيز خود را از دست دادم. حالا كه زندگى آنها را مى بينم گريه ام مى گيرد و هر شب گريه مى كنم." وي علاوه نمود: "يگانه چيزي كه مرا رنج مى دهد، غريبي و بيكاري است كه هيچ علاجي ندارد؛ اگر گُشنه مى باشم، نان مى خورم؛ كه نان نباشد كار مى كنم و پيسه به دست ميارم؛ اگر كار نباشد، پيسه را از كجا كنم؟ بيكاري، بسيار سخت است و همين بيكاري و غريبي، مرا بسيار رنج مى دهد." به گفتهء نامبرده؛ يک پسرش مزدوركاري مى کند. پسر ديگر او همراه خواهرانش، درخانه مصروف قالينبافي است و پسر سومش، کوچکتر از همه است که کار نمى کند. غلام نبي گفت: "پسران خود را در مکتب شامل کرده بودم؛ اما چون وضع زندگي ما خوب نبود، از مکتب خارج كردم و به مزدوري روان کردم تا چند افغاني پيداكنند و براي پيداكردن خرچ و مصارف خانه، كمك شوند." وي افزود که بخاطر نبود كار، بسياري روزها پسرانش بيكار مي مانند و با دستخالي به خانه بر مي گردند. |