اعلاتات تجارتي

.
هر روز یک کیلو خاک تنفس می کنم پرینت ایمیل

به هر قيمتى كه شود، بالای بچه هايم مكتب مى خوانم. مه كه نخواندم، اینه در اين گرد و خاك نشسته و كار مى كنم؛ نه خوشى ام معلوم است و نه خفگي ام. نه جور استم و نه مريض؛ هر روز از يك كيلو زيادتر، خاك تنفس مى كنم.

"اسدالله" شخصى است كه، هر صبح براى به دست آوردن چند افغانى، از خانه بیرون میشود و تا شام کنار سرك به این خاطر مى نشيند كه از فروش سگرت، بېسكوېت و كرېدت كارت هاى موبايل، چند افغانى به دست آورده و نفقهء خانواده اش را تامین كند.

او از جنگهاى گذشته، خاطرات تلخی داشته و از جنگ، بسيار نفرت دارد. به گفتهء وى؛ جنگ او را دربدر كرده است. جنگ، پدر و برادرش را از او گرفته، خانه اش را ويران نموده و وى را از كار و زندگی بېزار ساخته است.

اسدالله ۲۸ ساله است؛ اما چهره اش وى را شخص ۴۰ ساله نشان می دهد. او شخص ساده و بی تجمل است؛ اما  به كار خویش بسیار علاقه دارد. وی می گوید که نمى خواهد دستش پيش كسى ديگر دراز شود.

از چهرهء او معلوم مى شود كه شخص آسيب ديده و غريب بوده؛ اما از همت بلندی، برخوردار است. هرچند وی خیلی ذله و خسته معلوم می شود؛ اما با آنهم همت خود را از دست نداده و مى گويد كه مرد براى كار است: "آدم كه تا زنده است، بايد كار كند. كار است كه انسان را زنده مى سازد."

اسدالله قصهء جنگ و كشته شدن پدر و برادر خود را چنين به حکایت گرفت: "روز سياه بود. از هرطرف راكت مى خورد. جنگ شديد دوام داشت. درآن روزها هميشه جنگ بود. در هركوچه و هرخانه راكت مى خورد. همه مردم از كابل فرار مي كردند. مردمى كه وس و توانايي رفتن را نداشتند، در كابل مى ماندند. ما هم از جملهء كساني بوديم که توانایی بیرون شدن از کشور را نداشتیم. ما و باشندگان ديگر شهر كابل، با راكت و فيرهاى ثقيل ديگر، عادى شده بودیم. ما در كوته سنگى دكان داشتيم. پدرم در دكان بود، كه راكتی در پېش روى دكان اصابت کرد و پدرم را كشت. برادرم از كورس، سوى خانه مى رفت. در سپين كلى بود كه در کنارش راكت خورد و كشته شد. من پېش از آن، مى ديدم كه راكت مى خورد؛ اما به خانوادهء ما هېچ ضرري نرسانده بود. مي ديدم كه مردم را مى كشت؛ اما ما هېچ نمى ترسيدیم."

اسدالله اضافه كرد: "هېچ باور نمى كردم كه برادر و پدرم را از دست داده ام. احساس مى كردم كه خواب مى بينم؛ اما آن یک واقعیت بود. هر شب در خواب چيغ مى زدم، مى ترسيدم و مريض شده بودم. من و دیگر برادرانم بسيار كوچك بوديم. در خانه سرپرست نداشتيم و پس از مرگ پدر و برادركلانم، تمام مسووليت خانه به دوش من افتاد."

وي مى گويد كه اين مسووليت، او را مجبور ساخت تا از خُردى، كار را شروع نمايد: "در همان وقت كه عمرم بسيار كم بود، كار را آغاز كردم و كپى كشى را ياد گرفتم. از شاگردى كپى كشى، همانقدر پيسه به دست مى آوردم كه نفقهء خانواده ام شود. روز و شب را نمي ديدم و كار مى كردم. در وقت بسیار کم، كپى كشى را ياد گرفتم و پس از چند وقت، براى خود دكان گرفتم و هشت سال در كابل كار كپى كشى كردم."

به گفتهء اسدالله؛ بازهم جنگ او را آرام نماند. دكانش، راكت خورد و همه وسایل او را از بين برد: "كمى پيسه پيدا كرده بودم، عروسى كردم و دكان خود را خوب ساختم، وسایل نو گرفتم، شاگرد گرفتم؛ اما زمان یاری نکرد. يك روز همینکه از خانه به سوی دکان آمدم دیدم كه دكانم راكت خورده و همه وسايلم را از بين برده است. بسيار جگرخون شدم؛ اما چاره نداشتم و همانجا دست زير الاشه نشستم."

اسدالله مى گويد که دیگر هېچ كارى از توانایی اش پوره نبود، از همین رو مجبور شد كه با همسالان و رفقاى خود برای روزمزدی و کار، به كشور ايران برود: "اينجا هېچ كارم نمى شد، مجبور شدم كه ايران بروم و غريبى كنم تا باشد که دوباره اشيای مورد ضرورت زندگى را پيدا كنم."

وى اضافه كرد كه هشت سال را در ايران سپرى كرد و هركار كه از رخش می آمد، انجام مى داد تا پولی به دست آورد. پس از هشت سال، همینكه نظام جدید در افغانستان حکمفرما شد، او هم به كشور خود برگشت: "در ايران مى گفتند، كه در كشور ما آرامى است، كار است، نان و پيسه است، جنگ و جنگسالاران ختم است و از ما خواستند تا به كشور خود بروي؛ ما هم به كشور خود برگشتیم."

اسدالله مى گويد وقتى كه به كشور خود آمد، دید كه تمام آن حرفها دور از حقیقت بودند: "آدم غريب، با كار زنده است. يك روز اگر كار نكند، مى میرد. ما براى كار، ايران رفته بوديم. و همینکه دوباره به كشور خود بر می گشتیم، مى گفتند كه كار زياد است؛ اما وقتيكه آمدم همه دروغ بود. چندين ماه بېكار گشتم. پول و پيسه ای را كه از ايران آورده بودم، خورديم. با مقداري از آن پول، يك دكان ساختم كه كار كنم. پس از چند وقت و از نبود كار، مجبور شدم كه دكان را بفروشم. پيسهء دكان را هم خوردم و دست خالى ماندم."

وی با اشاره به کراچی چهار تایرهء کهنه اش گفت: "پس از چند وقت، اين كراچى را خريدم و کنار سرك؛ بيسكويت، كارت هاى موبايل و سگرت مى فروشم."

اسدالله علاوه نمود كه در ايران وضع زندگى اش خوب بود. هرچيز برايش مى رسيد؛ اما همینكه به وطن برگشت، با بدبختى ها و سرگردانيها دچار شد. اكنون شش سال مى شود كه در كنار اين كراچى نشسته؛ اما تا حال نتوانسته كه صاحب يك خانه شود و پول كمايي كند.

نامبرده افزود كه زندگى اش بسيار سخت است. اقتصادش ضعيف و تعداد اعضاي خانواده اش زياد است.

او گفت كه همين كار و مزدورى، او را از تعليم محروم كرده است: "من به درس و تعليم علاقهء خاصى داشتم؛ اما جنگ و بدبختى ها نماند كه من درس بخوانم. وقتي همسالانم و رفقايم را كه مى بينم، درس خوانده و تعليم ديده اند و حال در دريشي و لباس پاك به وظيفه مى روند، احساس خجالت و هم تاسف مي كنم، كه چرا من درس نخواندم. اگر من درس مى خواندم، چرا هر روز در سردى و گرمى، کنار سرك پشت كراچى نشسته و گرد و غبار را تنفس مى كردم؟"

جنگ سي سال گذشته، باعث ويراني خانه ها، شهرها و كشتن ده ها هزار تن ملکی و بى گناه شده است و خانواده هاى زيادى را روى فرش غم نشانده و زندگى هزاران خانواده را مختل نموده و آرزوهاي شان را زير خاك كرده است.

ويرانى خانه هاى مردم و كشتن افراد ملكى نيز باعث تباه شدن زيربناي اقتصادي و فرهنگي افغانستان شده و از اين ويرانى ها و مردم كشي؛ خانوادهء اسدالله نيز متضرر شده است. وى را يتيم ساخته و برادرش را از او گرفته است. پس از برادر و پدرش، سرپرستى خانه به دوش وی قرار گرفته و به همين دليل از درس و تعليم بازمانده است. وي گفت: "بسيار افسوس مى كنم، كه كاش تعليم مى كردم و حالا يك منصب و يك وظيفهء خوبى مى داشتم و هر ماه پول زيادى به دست می آوردم."

اسدالله باشندهء شهر كابل است و در قلعهء قاضى زندگى مى كند. او عروسى كرده است و مى گويد كه پنج برادر دارد، كه همه از وى كوچكتر اند.

وى آرزو دارد، به هر قيمتى كه شود، پسرانش مكتب  بخوانند: "به هر قيمتى كه شود، بالاي بچه هايم مكتب مى خوانم. ما كه نخواندیم چه شديم! اينه در اين گرد و خاك نشسته كار مى كنم؛ نه خوشى ام معلوم است و نه خفگي ام، نه جور استم و نه مريض؛ هر روز از يك كيلو زيادتر، خاك تنفس مى كنم."

 

 
Powered by:Ghulam Muhammad