|
"محمد حسن" ۶۷ ساله، كسي است كه در زندگى خود خاطرات تلخي از جنگ دارد و مى گويد كه جنگ، سلامتي و آسايشش را گرفته و حالا در معيوبيت، زندگى خود را به پيش مى برد. او باشندهء ولايت غزنى، ولسوالى جغتو است كه ۱۹ سال مى شود در شهر كابل زندگى مى كند. او گفت كه پيش از جنگ، مستريگري مي كرد و زندگى خوب داشت؛ اما جنگ همه خوشى هايش را از او گرفت: "يك موترك داشتم، تاير و بطرى اش را بخاطري كشيده بودم كه كسى موترم را نبرد. يك وقت چند نفر مسلح آمدن، مرا با كلاشينكوف بسيار زدن، تاير و بطري موتر را پيدا كردن، تمام مال و دارايي ام را توسط خودم، به موتر خودم بالا كردند و بردند."
او مى گويد همه چيزش را، افراد مسلح بردند و در يك تنبان و پېراهن در خانهء خالى ماند. او قصهء تلخ زندگى خود را چنين حكايت كرد: "ما مهاجر شديم، آمديم به ده بوري. هېچ چيز نداشتيم. خوېش و قوم و همسايهء ما كه خبر مى شدند؛ پياله، قاب، ديك و اشياي ديگر را براي ما مى آوردند." به گفتهء محمد حسن؛ جنگ آنها را در ده بوري هم نماند و دستخالي از ده بوري هم كوچ كردند: "چند وقت در مسجد بوديم و بعد به يك حويلي رفتيم." او مى گويد كه بېچاره و دربدر شد، هېچ چيز نداشت، و مجبور شد كه به دشت برچى كوچ كند: "جنگ شديد بود. يك پوسته در پهلوى خانه ام راكت خورد. مردم جمع شدند. هفت نفر مرده را كشيديم. يك نفر ديگر كه ده روز از عروسى اش مى گذشت هم كشته شده بود. دو جنازه را هم از جاى ديگر آورده بودند. ما نُه نفر را دفن كرديم. يكنفر را بخاطرى مانديم كه وارثش نبود." نامبرده مى افزايد آن روز، روزى بود كه هېچكس جان خود را نمى شناخت، جبههء جنگ معلوم نبود. هرطرف مرمي خفيفه و ثقيله مى خورد. هېچ معلوم نمى شد كه كى، كي را مى زند؟ همه مردم در تكوي پُت شده بودند و حتى به نماز و وضو هم برآمده نمي توانستند: "ما سه شب را در تكوي سپري كرديم. به روز چهارم، جنگ كمې سرد شد. وقتى كه برآمديم، سه نفر ريش سفيد مرا صدا كرد و گفت جنازه يي را كه در مسجد مانده بوديم، آنرا بايد دفن كنيم كه مسجد بوي گرفته است. در همين گفتگو بوديم كه راكت خورد. ما در بغل دېوار خود را گوشه گرفتيم. راكت در خانهء من خورده بود، من خبر نبودم. همسايهء من دويده آمد و خبركرد كه در خانه ات راكت خورده است. وقتي رفتم، ديدم كه بچهء جوان ۲۲ ساله ام، چره در سينه اش خورده، از پشتش برامده و جان به حق داده است." به گفتهء محمد حسن؛ از اثر شدت جنگ، مردم نمى توانستند كه بيرون بگردند، نمى توانستند تا هديره بروند و مرده ها را گور كنند: "به همين خاطر، فيصله كرديم كه وقتي هوا تاريك شد، جنازه را دفن كنيم؛ چرا كه جنگ دوام داشت. مردم را كه مي ديدند، مي زدند. من به مردم گفتم كه بچهء مرا خو دفن مى كنيم، جنازهء ديگر كه در مسجد است، او را هم بايد دفن كنيم. در همين حال بود كه دو نفر آمدند و گفتند كه برادران! ما پنج نفر مرده را از يك خانه كشيديم كه سر خانهء شان بم انداخته اند. هېچ ملايي نيست كه نماز جنازه بخواند و آنرا دفن كنيم. ملايي كه همراى ما بود گفت، كه شما چه كردين؟ گفتند كه ما كشته هارا غسل داديم، گور كنديم، تنها ملا نيست كه نماز جنازه بخواند و آنها را دفن كنيم. ملا گفت كه ما جنازه ها را همانجا مى بريم و نماز همه جنازه ها را مى خوانيم و باز دفن شان مى كنيم. هوا كه تاريك شد، جنازه ها را انتقال داديم و وقتي در احاطهء هديره رسيديم، مرمي چهل ميله خورد و هركس هرطرف رفت. من و بچهء شهيدم تنها مانديم. هېچكس نبود كه همراى من كمك شود. من نه جنازه را دفن كرده مى توانستم و نه او را ايلا كرده مى توانستم؛ چون بچهء مه بود. چند دقيقه كه آرامي شد و خاك و گرد گم شد، رفتم چند دروازه را زدم و گفتم كه برادران بياين جنازه را دفن كنيم. دو- سه نفر خو جواب دادند كه بچهء تو خو كشته شده، مى خواهى ما هم كشته شويم، بُرو ما آمده نمى توانيم. خو سه نفر ديگر برآمدند و دو- سه نفر ديگر هم كه همراى ما آمده بودند، پس برگشتند و جنازه را دفن كرديم." او مى گويد كه سخت ترين شب زندگى اش همين شب بود كه يك طرف جنازهء بچيش و طرف ديگر، بيكسي و شدت جنگ بود كه او هېچ كارى كرده نمى توانست: "اين سخت ترين روز در زندگى ام بود." محمد حسن مى گويد وقتى كه همراى چند نفر همسايه اش، به خانه برگشت، زنش صدا كرد كه دختر سه ساله اش "نيلوفر" نيز زخمى شده است: "پرسيدم كه در كجاست؟ گفت: در شفاخانه. گفتم كى برده او را؟ همسايه ام گفت: وقتى كه مرمى خورد، مه بالاي بام بودم؛ دخترك را كه ديدم زخمى است، بغل كردم و به كلينيك رساندم. داكتران كلينيك گفتند ما اينقدر ميتوانيم كه جريان خون را بند كنيم؛ از او بالاتر چيزى كرده نميتوانيم. او را ببرين به شفاخانهء صليب سرخ، و من او را به شفاخانهء صليب سرخ بردم. براي نيلوفر، خون به كار بود. او را به يك خودگى تان تسليم نمودم و من پس آمدم. اينكه براى او خون كار شد يا نه؟ عمليات شد يا نه؟ من ديگر خبر ندارم." به گفتهء او؛ جنگ جريان داشت. در كوچه و سرك پشه هم پر نمى زد. در عبور از سرى بام، مرمى خورد و زخمى شد، يك همسايه او را صدا كرد كه در خانهء او برود: "رفتم در خانهء او، ديدم كه از دستم خون بسيار جريان دارد. همسايه برايم گفت كاكا! تو از او كوچهء ديگر برو! خود را به شفاخانه برسان كه خونريزي شما، خطر دارد. مه گفتم كه كمكم كنيد. او برايم زينه ماند و سرى دېوار بالا شدم. وقتي كه مى خواستم در حويلي ديگر پايين شوم، افتادم و ديگر نفهميدم كه چه شد!" او مى گويد وقتى به هوش آمد، ديد كه در يك دهليز است: "دو بچهء نوجوان در پهلويم ايستاد بودند. دست مرا به يك تكه بسته كرده بودند؛ اما بازهم خون جاري بود. گفتم مرا كمك كنيد تا لب سرك يا شفاخانه برسانيد. اين بچه ها مرا تا سرك رساندند و بر گشتند." محمدحسن مي افزايد كه خدا دشمن کسی را به آن روز دچار نكند؛ برادر در غم برادر نبود: "كنار سرك، يك شناخته را ديدم و او را گفتم كه همرايم كمك كن تا به كلينيك برسم؛ اما او گفت: برو كاكا! تو خو مردي، مارا هم مى كشي!" وي ميگويد: "توان نداشتم كه از جاى خود شور بخورم، همانجا افتاده بودم كه تصادفى دو نفر از پايين سر بايسكل آمدند و گفتند كه اينجا يك نفر كشته شده است. مه صدا كردم كه كشته نشدم، ولې زخمى استم، به كمك ضرورت دارم. اگر مى توانيد كمكم كنيد. انها بايسكلهاى خود را دور دادند و مرا در پشت بايسكل، سوار كردند. پايين آمديم، يك نفر شناخته در نظرم آمد. گفتم كه برادر! او نو نفر، غم مرا خورده ميتواند. او صدا كرد كه برادر! اى زخمى شده، تو اي را غمخوري كرده ميتوانى يا نه؟ گفت بلى ميتوانم، مجبور استم." او مرا در شفاخانهء وزيراكبرخان برد. شصت روز در وزيراكبرخان بستر بودم. تا پنج روز، نه من از خانهء خود خبرداشتم و نه خانواده ام، از من خبر داشتند: "فاميلم شفاخانه و كلينيكهايي اين طرف شهر را پاليده بودند كه نه زندهء مرا پيدا كرده بودند و نه مردهء مرا. همه فاميلم در حالت بسيار تشويش به سر مي بردند." محمدحسن مى گويد كه دخترش هفت چره خورده بود، و حالا يك پايش حركت نمى كند و خشك شده است. بچهء ديگرش كه چره خورده بود، حالا ۲۴ ساله شده؛ اما فلج است و بدون كمك آنها، آب و نان هم خورده نمي تواند. او در بارهء زندگى پيشين خود مى گويد: "كارو بارم خوب بود؛ خانه داشتم، ۸۰ بيلر تېل پطرول داشتم، يك موتر آرد داشتم و سه هزار سير آهن داشتم؛ جنگ همه سرمايه هايم را از من گرفت." وي مي افزايد كه من يك مسترى معروف بودم؛ اما حالا دستم كار نمى كند و حتى سه انگشتم مى سوزد. چشم هايم ضعيف شده، در جايي چوكي داري مي كنم. معاشى را كه مى گيرم، بخوبي كفايت خانواده ام را نمى كند. زندگي ام تلخ و روزگارم بسيار خراب است. |